...
چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
چو عاشق می شدم گفتم ربودم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد
برای آدم نابینا ، شیشه و الماس فرقی ندارد.
پس اگر کسی قدر تو را ندانست ،
فکر نکن که تو شیشه هستی!
او نابینا ست ...
براي رسيدن به تو سوگند ها نوشتم به روي گلبرگ هاي زيباي گل شقايق
وحال براي رسيدن به جدايي، اشکم را با ياد تو مي ريزم و عشقم را
با ياد شقايق پرپر مي کنم تا فراموش کنم لحظه هاي با تو بودن را
وقتي دلت گرفت بشين به اندازه تمام دلتنگيات گريه کن.
براي اينکه کسي اشکاتو نبينه ماهي کوچيکي شو و به ته دريا برو.
ديگه نه کسي صداتو مي شنوه نه کسي اشکاتو مي بينه.
حالا فهميدي چرا آب دريا شوره؟...
یك ساعت تمام ، بدون آنكه یك كلام حرف بزنم به رویش نگاه كردم
فریاد كشید : چرا حرف نمی زنی؟
گفتم : نشنیدی ؟ .... برو
فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن .
خداوند خورشيد را در جايی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند
بر خاک بخواب نازنين ، تختی نيست.
آواره شدن , حکايت سختی نيست.
از پاکی اشکهای خود فهميدم ،
لبخند هميشه راز خوشبختی نيست!
دانم که دانست او دليل گريه هايم را
نمي دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را ؟
و مي دانم که مي دانست ز عاشق بودنش مستم
وجود ساده اش بوده که من اينگونه دل بستم!!!
اگه تو دنيا هيچي نداشته باشي ،
مطمئن باش سه چيز هميشه مال توست:
خداي مهربون
فکراي قشنگ
قلب کوچيک من
کسي درد خنديدنم را نفهميد و از ريشه پوسيدنم را نفهميد
همان اول راه ، او از من جدا شد که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد
زمين و زمان پشت سر ميزد اما کسي بر زمين خوردنم را نفهميد
چنان نرم و آهسته در خود شکستم که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد
نوشتن بر خاک ٬ آسانتر و بر سنگ سخت تر است .
با انگشت بر خاک می نویسی و با تیشه بر سنگ.
نوشته های خاکی میهمان اولین نسیم است
و نوشته های سنگی میهمان تمام تاریخ ...
زندگی را بر خاک می نویسی یا بر سنگ ؟
خيلي سخته که بخواي با آب خوردن بغضت رو بفرستي پايين ،
اما يه دفعه اشک از چشات جاري بشه ...
خيلي سخته که کسي رو دوست داشته باشي ، اما ندونه ...
خيلي سخته که دوسش داشته باشي ، اما نتوني باهاش بموني ...
خيلي سخته که ازت بپرسه : حاضري باهام بموني ؟
و تو با اينکه آرزويي جز اين نداري ، فقط بخاطر خودش مجبور باشي بگي : نه ...
خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...
خیلی سخته...
اي کساني که مامور دفن من هستيد، مرا در تابوت سياهي بگذاريد و مرا با
پارچه سياهي بپيچانيد تا همگان بدانند بخت و اقبال من همين پارچه سياه است،
و دستهايم را بيرون بگذاريد،تا همگان بدانند دست خالي از اين دنيا رفتم،
وچشم هايم را باز نگه داريد، تا همگان بدانند چشم به راهش بوده ام،
آري... بر سر مزارم بنويسيد ، که آشفته دلي بوده ام از اين ديار،
قطعه يخي بر سر مزارم بگذاريد تا بجاي اشک ، او جاري شود!
هر چند مال من نشدی ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم:
یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم.
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.
یاد گرفتم تو زندگیم دل کسی رو که بفهمم دوسم داره،
هر روز به بهونه ای بشکنم.
یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم.
یاد گرفتم هیچ وقت به هیچ کس فرصت جبران ندم.
یاد گرفتم هر روز دم از عاشقی بزنم ولی خودم عاشق نباشم...
گفت : مي خوام برات يه يادگاري بنويسم .
گفتم: کجا؟
گفت : رو قلبت
گفتم مگه مي توني؟
گفت : آره سخت نيست ، آسونه!
گفتم باشه ، بنويس تا هميشه يادگاري بمونه.
يه خنجر برداشت . گفتم اين چيه ؟
گفت : هیس! منم ساکت شدم .
خنجر رو برداشت و با تيزي خنجر نوشت دوست دارم ديوونه...
اون رفته ، خيلي وقته ! کجا ؟ نمي دونم .
اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده
مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم .
مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم ...
دل من باز گريست!
قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود و من از چشمانت ميخواندم ...
که به آسانی از اين شهر سفر خواهی کرد و از اين عشق گذر خواهی کرد!
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟
جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت . نکنه غصه بخوري !
من همه جا باهاتم... تو تنها نيستي !
تو کوله بارت عشق ميذارم که بگذري ، قلب ميذارم که جا بدي ،
اشک ميدم که همراهيت کنه ، و مرگ که بدوني برميگردي پيشم!
زندگي چيست ؟
اگر خنده است چرا گريه مي کنيم ؟
اگر گریه است چرا خنده مي کنيم ؟
اگر مرگ است چرا زندگي مي کنيم ؟
اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟
اگر عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟
اگر عشق نيست چرا عاشقيم ؟
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟
چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني .
اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي!

عزيزم فراموشم خواهي كرد مرا كه دوستت دارم و مي پرستمت !
عزيزم فراموشم خواهي كرد مرا كه به تو عشق آموختم و عاشقت هستم !
عزيزم فراموشم خواهي كرد...
باور كن اين حقيقت را ، حقيقت تلخ است ، حقيقت زهر است .
باور كن عزيزم! باور كن شبهايت را ستارگان چشمان ديگري نور خواهند باريد .
عزيزم فراموشم خواهي كرد مرا كه دوستت دارم و مي پرستمت
مرا كه عاشقت هستم...
تا مجبور بشي منو بندازي توي انفرادي !
بازي روزگار را نمي فهمم!
من تو را دوست مي دارم
تو ديگري را...
ديگري مرا...
و همه ی ما تنهاييم...
زندگي قصه مرد يخ فروشي است که از او پرسيدند:
فروختي؟ گفت: نخريدند ، تمام شد
من ! زندگيم را تمام كردم. حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ... هواي اينجا سرد و سنگين است نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ ! اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست!!!
پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود
داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...
پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد مي کشيد
به خاطر تو ، با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...
ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟
در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:
به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست...
دوست داشتن درست مثله ايستادن توي سيمان خيسه .
هرچقدر بيشتر توش بموني سخت تر جدا ميشي
و اگر هم بتوني ازش بيرون بياي ،
حتما ردپات باقي ميمونه!!!
کاش دزدان ، عاشقي را از وجودم مي ربودند
تا دگر محتاج چشمان سياه او نباشم .
آن کسي که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود ،
ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد...